شاید این آب روان…

خیلی وقت پیش بود. در شیراز زندگی می‌کردیم و راهنمایی می‌رفتم. ده یا شایدم پانزده سال پیش. یک معلم پرورشی داشتیم که از رزمندگان سابق جنگ بود. روی پیشانی‌اش پینه داشت. زیاد به سر و وضع‌اش نمی‌رسید و به شدت عصبی و پریشان احوال بود. هر چند هیچ سند و مدرکی برای اثبات این قضیه وجود نداشت ولی تقریبا همه بچه‌ها یقین داشتند که آقای رضالو* موجی جنگ است.‌‌ همان طور که هیچ کس شک نداشت که در باغ متروکه پشت مدرسه یک خرس گریزلی زندگی می‌کند. شاید به خاطر اینکه خیلی اوقات بی‌دلیل فریاد می‌کشید. بی‌دلیل می‌خندید. یا اینکه وقتی بچه‌ها دست‌اش می‌انداختند متوجه نمی‌شد و موضوع را جدی می‌گرفت، ولی اگر کسی یک سوال جدی می‌پرسید از کوره در می‌رفت و فکر می‌کرد علیه‌اش توطئه شده. راهکار همیشگی‌اش هم برای دفع فتنه بیرون انداختن کتره‌ای عده‌ای از کلاس بود.

کیانی برو بیرون!

آقا ما که…

گفتم بیرون! … بیرون! … بیرون!

شما چهارتای ردیف آخر همه بیرون!

(ریزخند دسته جمعی بچه ها زیر نگاه عصبی و مستاصل معلم پرورشی که مثل فرفره دور خودش می چرخد و دنبال آخرین قربانی می گردد)

ساکت!!! قاسمی تو هم  گمشو برو بیرون!

باری. با بیرون رفتن تقریبا یک سوم کلاس بقیه چهل و پنج دقیقه ساعت درسی در آرامش نسبی می‌گذشت و آقای رضالو دیگر می‌توانست با خیال راحت منبر برود و برای ما – که حواسمان نه به حرف‌های او که به صدای داد و فریاد‌های کیانی و قاسمی و آن چهارتای دیگر که حالا داشتند در حیاط مدرسه گل کوچیک بازی می‌کردند بود – از خاطرات جنگ، مظلومیت مردم فلسطین، توطئه اینگلیس در ایجاد فِرَق ظاله وهابیت و بهائیت و بابی‌گری، مضرات جبران ناپذیر ویدئو – آن زمان هنوز ماهواره و اینترنت در نیامده بودند – بر سلامت جامعه و در سر آخر جنگ جهانی سوم که بر سر آب خواهد بود سخنرانی کند.

به غیر از موضوع آخر بقیه مباحث به صورت چرخشی در هر جلسه کلاس پرورشی توسط آقای رضالو مطرح می‌شدند و بیشتر وقت‌ها خود آقای رضالو هم آن‌چنان میلی به بازگو کردنشان نداشت و بیشتر به نظر می‌آمد که از سر اجبار یا صرفا برای گذراندن وقت آن‌ها را به زبان می‌آورد. نکته جالب توجه اما در این بود که همیشه همه این بحث‌ها در آخر به جنگ جهانی سوم بر سر آب ختم می‌شدند. آقای رضالو – شاید نا‌خودآگاه – همیشه سر و ته داستان‌هایش را با این موضوع ختم می‌کرد. گویی خودش هم می‌دانست که بقیه حرف‌ها همه کشک است و هیچ آدم عاقلی برای خدایی که معلوم نیست هست یا نیست، پیامبرانی که همه هفتاد کفن پوسانده‌اند، دین و مذهبی که معلوم نیست از کجا آمده و به کجا می‌خواهد برود تره خورد نمی‌کند و ته ته تهش همه دعوا‌ها سر لحاف ملاست. حالا این لحاف ملا یک زمانی بچه ماموت یا یک غار دنج و آفتاب گیر بود، بعدا تبدیل به زمین شد، بعد راه‌های تجاری، بعد نفت و در آینده هم دعوا سر آب خواهد بود.

برای من که از یزد می‌آمدم شنیدن داستان دعوا بر سر آب برایم آن قدرها تازگی نداشت ولی تا آن زمان هرگز به این فکر نمی‌کردم که مقیاس یک نزاع از این دست بخواهد از حد بیل بر سر هم کوفتن دو رعیت سر ۱۵ دقیقه حق‌آبه فراتر برود، چه رسد به این‌که کار به جنگ جهانی بکشد.

مثل بیشتر پسربچه‌ها در آن دوره سنی یکی از آرزوهای من فضانورد شدن بود و از این رو تقریبا تمام کتاب‌های آیزاک آسیموف را خوانده بودم و‌‌ همان جا بود که با موضوع نایاب شدن آب شیرین در آینده برای بشریت آشنا شده بودم و اینکه بشر اگر بخواهد به همین روش به زندگی‌اش ادامه دهد کره زمین تا ابد جواب‌گوی نیازهای او نخواهد بود و ناگزیر است برای تامین نیاز‌هایش ماه و مریخ را تصرف کند، مریخی که قطب‌های یخی دارد و شواهدی در دست هست که دور زمانی بر سطحش آب جریان داشته است. این اشتراک دیدگاه بین آقای رضالو و جناب آیزاک آسیموف – که «فرقشان هفتاد ساله راه بین» – سبب می‌شد تا من بیش از پیش به وقوع این جنگ ایمان بیاورم.

سال‌ها گذشت و آینده‌ای که بسیار دور و دست نیآفتنی می‌نمود خیلی زود‌تر از زمان پیش بینی شده محقق شد. از طرفی ایالات متحده با همکاری دیگر کشورهای پیشرو جهان موفق شد مریخ پیمای «کنجکاوی» را با موفقیت به همسایه سرخ زمین بفرستند و در آن نه تنها به دنبال آب که به دنبال نشانه‌هایی از حیات بگردد. از دیگر سو اما در جوامع بدوی و پس رفته‌ای مثل ایران آب زرینه‌رود و سیمینه‌رود از دریاچه ارومیه دریغ شد تا به شکل هندوانه و خربزه و طالبی بر سر سفره‌های ایرانیان برود. آب زاینده‌رود به جای جاری شدن بر بستر همیشگی‌اش سر از کوره‌های گداخته فولاد و آهن درآورد. در لیبی به برکت دلارهای نفتی و همت مهندسان فرانسوی آبی که صدها هزار و شاید میلیون‌ها سال طول کشیده بود تا قطره قطره جمع گردد در کوتاه زمانی از زیر زمین به دل صحرای آفریقا پمپاژ شد تا صحرایی که در آن خارشتر هم به زور به عمل می‌آمد بشود تولید کننده بزرگ برنج و موز و کیوی! و در افغانستان آب هیرمند از رسیدن به هامون باز ماند و راه کج کرد تا کشتزارهای تریاک را سیرآب کند.

شاید فکر کردن به یک جنگ جهانی سوم بر سر آب اندکی اغراق آمیز باشد، دست کم من این گونه امیدوارم. ولی اگر اوضاع به همین گونه بخواهد پیش برود بدون شک درگیری‌هایی در مقیاس کوچک‌تر گریز ناپذیرند.

برای نزاع کردن بر سر آب راه‌های بسیاری است. می‌شود با لُدر لوله انتقال آب به استان همجوار را ترکاند. می‌شود بدون توجه به قرارداد‌های بین المللی و توجه به حق‌آبهء دشت‌ها و تالآب‌ها روی رودخانه‌ها سد زد. می‌شود مسیر رودخانه‌ها را عوض کرد. می‌شود دریاچه‌ها را خشکاند. برای هدر دادن آب هم راه‌های بی‌شماری وجود دارند. می‌شود ساعت‌ها زیر دوش ایستاد و به فلسفله وجودی جهان و آخر و عاقبت کیهان فکر کرد. می‌شود هفته‌ای دو بار حیات خانه و پیاده‌رو را با شلنگ آب شست. می‌شود در کویر چاه زد و تا چشم کار می‌کند هندوانه و خربزه کاشت، می‌شود در عصر فن‌آوری از ابتدایی‌ترین روش‌های آبیاری استفاده کرد و از این همه دست‌آورد بشر در زمینه کشاورزی مدرن فقط موتور برق را چسبید برای گذاشتن سر چاه. برای فائق آمدن بر همه این مشکلات اما فقط یک راه وجود دارد؛ بهینه سازی مصرفِ خانگی، کشاورزی و صنعتیِ آب. راهی که کم نیستند کشورهایی که غلیرغم برخورداری از منابع عظیم آبی آن را پیش گرفته‌اند چرا که خود را در قبال طبیعت و نسل‌های آینده‌شان مسئول می‌داند. راهی که مردمان یکی از کم آب‌ترین کشورهای دنیا یعنی ایران هم دیر یا زود باید آن را پی بگیرند و اگرنه طبیعت با خشونتی که ویژه آن است به آن راه هدایتشان خواهد کرد.

«اِهدِنا الصِّرَاط المُستَقِیم»

* همه اسامی ذکر شده در نوشته زاده ذهن نویسنده هستند و هیچ هم‌خوانی با شخصیت‌های نوشتار ندارند

نطفهء عطف

در تاریخ ۱۳ فروردین ۱۳۹۴ بالاخره ایران و گروه موسوم به ۵+۱ به یک توافق یا تفاهم یا یک مخرج مشترک رسیدند. اینکه حتی ماهیت چیزی که طرفین دعوا پس از بیش از ۱۰ سال مذاکره به آن رسیده‌اند هم موضوع بحث و اختلاف نظر است خود نشان دهنده پیچیدگی آن است.

بلافاصله پس از پخش خبر حصول تفاهم‌نامه کاربران شبکه‌های اجتماعی، از ایرانی و غیر ایرانی در مقیاس گسترده‌ای از خود واکنش نشان دادند و در ایران بسیاری از مردم به خیابان‌ها ریخته و مراتب شادمانی و سرور خود را ابراز داشتند. شادی آن دسته از مردم را می‌توان به شادی زنی شبیه دانست که پس از سال‌ها ناباروری الساعه متوجه شده آبستن فرزندی است، بی‌خبر از هرآنچه قرار است در ۹ ماه پیش رویش تا به دنیا آمدن فرزند دلبند و در سال‌های بعد از آن اتفاق بیافتد. هرچند شادی زن از حد و اندازه خارج است، اما بی‌شمارند پرسش‌هایی که ممکن است او از خود بپرسد؛ آیا موجودی که هم اکنون در تاریکی شکمش در حال رشد است هرگز نور خورشید را خواهد دید؟ آیا سالم پا به هستی خواهد گذاشت؟ در آینده آیا چه بر سر او خواهد آمد؟ آیا فرزندی سر به راه و موجب بالندگی والدینش خواهد شد یا اینکه قومی را وادار خواهد ساخت تا ابد بر پدر و مادرش لعنت فرستند؟

پیش بینی آنچه از فردای ۱۳ فروردین تا ۱۰ تیر و پس از آن تاریخ در پیش روست، اگر نگویم غیرممکن، بدون شک بسیار دشوار است یا دست‌کم از توانایی کسی با آگاهی‌های من به دور است. ولی در مقام مثال چنانچه آن آرمانی که من از ایران در نظر دارم را جوانی در آستانه بیست و‌‌اند سالگی متصور شوم، گزاف نیست اگر بگویم در شب ۱۳ فروردین ۱۳۹۴ بود که پدر و مادرش هم دیگر را در آغوش کشیدند و با بدن‌های در هم تنیده کمر همت به بستن نطفهء او بستند.

ایران کشوری است مستعد و مستحق که متاسفانه در قرن اخیر – به ویژه در سه دهه گذشته – به دلایل گوناگونی نه تنها از رسیدن به جایگاه حقیقی خود باز مانده، بلکه در بسیاری زمینه‌های دچار واپسگرایی شده است.

هرچند می‌توان بخشی از واپس‌ماندگی ایران را – به عنوان بخشی از جهان اسلام و کشورهای به اصلاح جنوب – با توسل به جبر جغرافیایی و دیگر پاره علت تراشی‌ها تشریح و توجیه کرد، اما بر کسی پوشیده نیست که از زمان پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن ۱۳۵۷ و پس از آن با اشغال سفارت آمریکا در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ تا به امروز در طول بیش از سه دهه، درهای تعامل با جامعهء جهانی یک به یک بر روی ایرانیان بسته شده‌اند. برای درک تاثیرات مخرب این انزوای مهلک کافی است به این نکته توجه کنیم که در طول تاریخ هرگونه پیشرفت و حرکت رو به جلویی که رخ داده است زاییدهء برخورد و بده بستان بین تمدن‌ها و ملل گوناگون بوده است و هیچ تمدنی و کشوری – من جمله ایران – به تنهایی به جایی نرسیده است.

کشور ایران در این سه دهه اخیر با بد‌ترین نوع از انزوا رو به رو بوده است. به طوری که نه تنها از تعامل سازنده با کشورهای پیشرفته و قدرتمند جهان بازمانده بلکه حتی از همزیستی مسالمت‌آمیز با همسایگان هم کیش و هم زبان و هم ریشه خود هم عاجز بوده است. این در حالی است که پس از فروپاشی بلوک شرق – به فاصله یک دهه پس از انقلاب اسلامی – جهان با سرعت سرسام آوری در حال درهم تنیدگی و به اصطلاح شکل دهی به دهکده جهانی بوده است. کافی است به اتحادیه اروپا نگاهی بیاندازیم؛ جایی که هفتاد سال پیش در آن جنگ جهانی دوم به وقوع پیوست و با خود بیش از ۵۰ میلیون انسان را به کام مرگ کشید، هم اکنون یک شهروند یونانی می‌تواند بدون گذرنامه با عبور از پنج کشور خود را به آلمان برساند، در آنجا اقامت کند، تحصیل کند، کسب و کار راه بیاندازد، ازدواج کند و بچه دار بشود. این در حالی است که کشور یونان در جریان جنگ جهانی دوم به اشغال نازی‌‌ها درآمد و در طی دوران اشغال خسارات جبران ناپذیری به آن وارد شد.

با وجود اینکه سابقه جنگ خانمان سوزی حتی در مقیاس یک صدم از جنگ جهانی دوم بین کشورهای خاورمیانه وجود ندارد و اساسا اکثر قریب به اتفاق کشورهای تشکیل دهندهء خاورمیانهء امروز تا قریب به ۲۰۰ سال پیش زیر پرچم تنها دو کشور ایران و امپراطوری عثمانی وجود داشته‌اند، امروزه تصور آینده‌ای اینچنین برای ایران و خاورمیانه حتی در سایه امامت صاحب‌الزمان هم غیرممکن می‌نماید.

باری، چیزی که دیروز در لوزان سوئیس بین ایران و گروه ۵+۱ رخ داد می‌تواند گواهی باشد بر اینکه هنوز گفتگو و مذاکره بهترین، کوتاه‌ترین و کم هزینه‌ترین راه حل برای رسیدن به یک فصل مشترک در مناقشات منطقه‌ای و بین‌المللی است.

با امید به نیک بختی ایران – جوان آرمانی این قصه – در این راه دراز و اینکه به ثمر رسیدن تفاهم هسته‌ای بتواند سرآغازی باشد برای گشایش‌های هرچه بیشتر در عرصهء داخلی و بین‌المللی برای ایران و ایرانیان.