شاید این آب روان…

خیلی وقت پیش بود. در شیراز زندگی می‌کردیم و راهنمایی می‌رفتم. ده یا شایدم پانزده سال پیش. یک معلم پرورشی داشتیم که از رزمندگان سابق جنگ بود. روی پیشانی‌اش پینه داشت. زیاد به سر و وضع‌اش نمی‌رسید و به شدت عصبی و پریشان احوال بود. هر چند هیچ سند و مدرکی برای اثبات این قضیه وجود نداشت ولی تقریبا همه بچه‌ها یقین داشتند که آقای رضالو* موجی جنگ است.‌‌ همان طور که هیچ کس شک نداشت که در باغ متروکه پشت مدرسه یک خرس گریزلی زندگی می‌کند. شاید به خاطر اینکه خیلی اوقات بی‌دلیل فریاد می‌کشید. بی‌دلیل می‌خندید. یا اینکه وقتی بچه‌ها دست‌اش می‌انداختند متوجه نمی‌شد و موضوع را جدی می‌گرفت، ولی اگر کسی یک سوال جدی می‌پرسید از کوره در می‌رفت و فکر می‌کرد علیه‌اش توطئه شده. راهکار همیشگی‌اش هم برای دفع فتنه بیرون انداختن کتره‌ای عده‌ای از کلاس بود.

کیانی برو بیرون!

آقا ما که…

گفتم بیرون! … بیرون! … بیرون!

شما چهارتای ردیف آخر همه بیرون!

(ریزخند دسته جمعی بچه ها زیر نگاه عصبی و مستاصل معلم پرورشی که مثل فرفره دور خودش می چرخد و دنبال آخرین قربانی می گردد)

ساکت!!! قاسمی تو هم  گمشو برو بیرون!

باری. با بیرون رفتن تقریبا یک سوم کلاس بقیه چهل و پنج دقیقه ساعت درسی در آرامش نسبی می‌گذشت و آقای رضالو دیگر می‌توانست با خیال راحت منبر برود و برای ما – که حواسمان نه به حرف‌های او که به صدای داد و فریاد‌های کیانی و قاسمی و آن چهارتای دیگر که حالا داشتند در حیاط مدرسه گل کوچیک بازی می‌کردند بود – از خاطرات جنگ، مظلومیت مردم فلسطین، توطئه اینگلیس در ایجاد فِرَق ظاله وهابیت و بهائیت و بابی‌گری، مضرات جبران ناپذیر ویدئو – آن زمان هنوز ماهواره و اینترنت در نیامده بودند – بر سلامت جامعه و در سر آخر جنگ جهانی سوم که بر سر آب خواهد بود سخنرانی کند.

به غیر از موضوع آخر بقیه مباحث به صورت چرخشی در هر جلسه کلاس پرورشی توسط آقای رضالو مطرح می‌شدند و بیشتر وقت‌ها خود آقای رضالو هم آن‌چنان میلی به بازگو کردنشان نداشت و بیشتر به نظر می‌آمد که از سر اجبار یا صرفا برای گذراندن وقت آن‌ها را به زبان می‌آورد. نکته جالب توجه اما در این بود که همیشه همه این بحث‌ها در آخر به جنگ جهانی سوم بر سر آب ختم می‌شدند. آقای رضالو – شاید نا‌خودآگاه – همیشه سر و ته داستان‌هایش را با این موضوع ختم می‌کرد. گویی خودش هم می‌دانست که بقیه حرف‌ها همه کشک است و هیچ آدم عاقلی برای خدایی که معلوم نیست هست یا نیست، پیامبرانی که همه هفتاد کفن پوسانده‌اند، دین و مذهبی که معلوم نیست از کجا آمده و به کجا می‌خواهد برود تره خورد نمی‌کند و ته ته تهش همه دعوا‌ها سر لحاف ملاست. حالا این لحاف ملا یک زمانی بچه ماموت یا یک غار دنج و آفتاب گیر بود، بعدا تبدیل به زمین شد، بعد راه‌های تجاری، بعد نفت و در آینده هم دعوا سر آب خواهد بود.

برای من که از یزد می‌آمدم شنیدن داستان دعوا بر سر آب برایم آن قدرها تازگی نداشت ولی تا آن زمان هرگز به این فکر نمی‌کردم که مقیاس یک نزاع از این دست بخواهد از حد بیل بر سر هم کوفتن دو رعیت سر ۱۵ دقیقه حق‌آبه فراتر برود، چه رسد به این‌که کار به جنگ جهانی بکشد.

مثل بیشتر پسربچه‌ها در آن دوره سنی یکی از آرزوهای من فضانورد شدن بود و از این رو تقریبا تمام کتاب‌های آیزاک آسیموف را خوانده بودم و‌‌ همان جا بود که با موضوع نایاب شدن آب شیرین در آینده برای بشریت آشنا شده بودم و اینکه بشر اگر بخواهد به همین روش به زندگی‌اش ادامه دهد کره زمین تا ابد جواب‌گوی نیازهای او نخواهد بود و ناگزیر است برای تامین نیاز‌هایش ماه و مریخ را تصرف کند، مریخی که قطب‌های یخی دارد و شواهدی در دست هست که دور زمانی بر سطحش آب جریان داشته است. این اشتراک دیدگاه بین آقای رضالو و جناب آیزاک آسیموف – که «فرقشان هفتاد ساله راه بین» – سبب می‌شد تا من بیش از پیش به وقوع این جنگ ایمان بیاورم.

سال‌ها گذشت و آینده‌ای که بسیار دور و دست نیآفتنی می‌نمود خیلی زود‌تر از زمان پیش بینی شده محقق شد. از طرفی ایالات متحده با همکاری دیگر کشورهای پیشرو جهان موفق شد مریخ پیمای «کنجکاوی» را با موفقیت به همسایه سرخ زمین بفرستند و در آن نه تنها به دنبال آب که به دنبال نشانه‌هایی از حیات بگردد. از دیگر سو اما در جوامع بدوی و پس رفته‌ای مثل ایران آب زرینه‌رود و سیمینه‌رود از دریاچه ارومیه دریغ شد تا به شکل هندوانه و خربزه و طالبی بر سر سفره‌های ایرانیان برود. آب زاینده‌رود به جای جاری شدن بر بستر همیشگی‌اش سر از کوره‌های گداخته فولاد و آهن درآورد. در لیبی به برکت دلارهای نفتی و همت مهندسان فرانسوی آبی که صدها هزار و شاید میلیون‌ها سال طول کشیده بود تا قطره قطره جمع گردد در کوتاه زمانی از زیر زمین به دل صحرای آفریقا پمپاژ شد تا صحرایی که در آن خارشتر هم به زور به عمل می‌آمد بشود تولید کننده بزرگ برنج و موز و کیوی! و در افغانستان آب هیرمند از رسیدن به هامون باز ماند و راه کج کرد تا کشتزارهای تریاک را سیرآب کند.

شاید فکر کردن به یک جنگ جهانی سوم بر سر آب اندکی اغراق آمیز باشد، دست کم من این گونه امیدوارم. ولی اگر اوضاع به همین گونه بخواهد پیش برود بدون شک درگیری‌هایی در مقیاس کوچک‌تر گریز ناپذیرند.

برای نزاع کردن بر سر آب راه‌های بسیاری است. می‌شود با لُدر لوله انتقال آب به استان همجوار را ترکاند. می‌شود بدون توجه به قرارداد‌های بین المللی و توجه به حق‌آبهء دشت‌ها و تالآب‌ها روی رودخانه‌ها سد زد. می‌شود مسیر رودخانه‌ها را عوض کرد. می‌شود دریاچه‌ها را خشکاند. برای هدر دادن آب هم راه‌های بی‌شماری وجود دارند. می‌شود ساعت‌ها زیر دوش ایستاد و به فلسفله وجودی جهان و آخر و عاقبت کیهان فکر کرد. می‌شود هفته‌ای دو بار حیات خانه و پیاده‌رو را با شلنگ آب شست. می‌شود در کویر چاه زد و تا چشم کار می‌کند هندوانه و خربزه کاشت، می‌شود در عصر فن‌آوری از ابتدایی‌ترین روش‌های آبیاری استفاده کرد و از این همه دست‌آورد بشر در زمینه کشاورزی مدرن فقط موتور برق را چسبید برای گذاشتن سر چاه. برای فائق آمدن بر همه این مشکلات اما فقط یک راه وجود دارد؛ بهینه سازی مصرفِ خانگی، کشاورزی و صنعتیِ آب. راهی که کم نیستند کشورهایی که غلیرغم برخورداری از منابع عظیم آبی آن را پیش گرفته‌اند چرا که خود را در قبال طبیعت و نسل‌های آینده‌شان مسئول می‌داند. راهی که مردمان یکی از کم آب‌ترین کشورهای دنیا یعنی ایران هم دیر یا زود باید آن را پی بگیرند و اگرنه طبیعت با خشونتی که ویژه آن است به آن راه هدایتشان خواهد کرد.

«اِهدِنا الصِّرَاط المُستَقِیم»

* همه اسامی ذکر شده در نوشته زاده ذهن نویسنده هستند و هیچ هم‌خوانی با شخصیت‌های نوشتار ندارند

ونیز مسجد ندارد

دوسالانه هنر ونیز که مهم‌ترین و قدیمی‌ترین رخداد هنری جهان به شمار می‌رود، هر دو سال یک بار در شهر تاریخی ونیز واقع در شمال شرقی ایتالیا برگزار می‌شود. این روی‌داد هنری برای اولین بار به سال ۱۸۹۴ میلادی با تلاش و اراده گروهی از روشنفکران ایتالیا، در راس آن‌ها ریکاردو سِلواتیکوُ (Riccardo Selvatico)، شهردار وقت ونیز، با هدف جذب هنرمندان، منتقدان و خریداران آثار هنری، مجموعه داران و عموم علاقه مندان به هنر و همچنین کمک به گسترش و شناساندن آخرین جنبش‌های هنر معاصر از راه فراهم کردن بستری مناسب برای رویارویی هنرمندان از سرتاسر جهان برگزار شد و از آن تاریخ تا کنون به غیر از دو دوره وقفه – اولی از سال ۱۹۱۶ تا ۱۹۱۸ به خاطر جنگ جهانی اول و پس از آن از سال ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۸ به علت بروز جنگ‌های جهانی دوم – به فعالیت خود ادامه داده است.

۵۶امین دوسالانه هنر ونیز به تصدی‌گری اُکوُوی اِنوِزوُر (Okwui Enwezor) – نویسنده، روزنامه نگار و منتقد هنری سرشناس اهل نیجریه – ۱۹ ادریبهشت ماه امسال درهای خود را گشود و تا تاریخ اول آذر به مدت شش ماه به کار خود ادامه خواهد داد. این دوره از دوسالانه ونیز اما، برای برگزارکنندگان این جشنواره از‌‌ همان روز اول گشایش خالی از دردسر نبود.
داستان از آنجا آغاز شد که کریستُف بوشِل (Christoph Büchel) هنرمند ایسلندی سوئیسی الاصل تصمیم گرفت زیر پرچم غرفه ایسلند در یک حرکت متحورانه کلیسایی را در دلِ بافتِ تاریخی ونیز به مسجد تبدیل کند. هرچند از نظر حقوقی نه کلیسایی این ماجرا کلیساست و نه مسجد آن مسجد.

زمانی ویلیام بِکفُورد (William T. Beckford) نویسنده انگلیسی قرن هجدهم درباره ونیز و کلیسای جامع سن مارکو (La Basilica di San Marco) نوشته بود: «هر چه دقیق‌تر به کلیسای سن مارکو با گنبدهای نوک تیز و مناره‌های کوچک و طاق‌های نیم‌دایره‌ایِ آن نگاه می‌کنم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که این بنا بیش از آنکه یک کلیسا باشد شبیه یک مسجد بزرگ است.»

از دیرباز جمهوری ونیز رابطه نزدیکی با مشرق زمین و جهان اسلام داشته است. برای قرن‌ها حتی در اوج جنگ‌های صلیبی بین مسلمانان و مسیحیان و یا در دوران فتح قسطنطنیه یا محاصره وین به دست سلاطین عثمانی، تجار ونیزی آزادانه در مرزهای کشورهای اسلامی رفت و آمد می‌کرده‌اند و با مسلمانان در داد و ستد بوده‌اند به گونه‌ای که نخستین نسخه چاپی قرآن در قرن ۱۶ میلادی برای فروش در سرزمین‌های اسلامی از چاپخانه‌های ونیز خارج شد. با این همه و با وجود آثار عمیق و ریشه‌ای که تمدن شرقی-اسلامی از پس قرن‌ها رابطه مستمر و تنگاتنگ سیاسی تجاری خود با جمهوری ونیز گذاشته است، شهر ونیز امروزه از معدود شهرهای مهم اروپایی ست که مسلمانان ساکن آن، که بر اساس آمار تعدادشان به ۲۰۰۰۰ نفر می‌رسد برای اجابت فرائض دینی خود مجبورند از جاهایی مثل انبار‌ و پَستو و پارکینگ استفاده کنند چرا که ونیز مسجد ندارد. مسجدی که به گفته مورخان تا قرن ۱۸ میلادی در محله تُرک نشین شهر ونیز و در مجاورت بارانداز ترک‌ها وجود داشته است.

در شش ماه آینده اما و به لطف کریستُف بوشِل شهر ونیز، یک مسجد – صوری – خواهد داشت. مسجدی که در واقع بازسازی مو به موی تک تک اجزای تشکیل دهند عبادتگاه مسلمانان در کالبد یک کلیساست. بوشِل که برای آراستن مسجد خود از همکاری حَمَد محمد از مسلمانان فعال ساکن ونیز بهره برده است حتی کوچک‌ترین جزئیات یک مسجد امروزی مثل پنکه و یا صندلی و چهارپایه‌های پلاستیکی برای نمازگزاران مسن را هم فراموش نکرده. وی حتی برای کتابخانه و فروشگاه کوچکی که در مسجدش تعبیه کرده یک قرآن اختصاصی در تیراژ ۱۰۰۱ نسخه چاپ کرده است.

بوشِل می‌گوید برای تحقق بخشیدن به طرحش به موانع متعددی بر خورده است. نخست اینکه برای پیدا کردن کسی که حاضر باشد برای ساختن یک مسجد، کلیسایی در مرکز شهر ونیز در اختیارش قرار دهد ماه‌ها جستجو کرده تا اینکه با مالک کلیسای سانتا ماریا دِلا میسِریکوُردیا (Santa Maria della Misericordia) آشنا شده است. این کلیسا که بیش از ۴۰ سال است دیگر در آن مراسم مذهبی برگزار نمی‌شود قانونا در اختیار یک مالک شخصی است و همین سبب شده تا بوشِل برای ساختن مسجدش احتیاجی به کسب اجازه از مقامات مذهبی کلیسای کاتولیک نداشته باشد. با این وجود وی می‌افزاید که برای اجرای اثرش از سوی پلیس و شهرداری ونیز با محدودیت‌هایی روبه‌رو شده است، برای مثال از بوشِل تعهد گرفته شده است تا در ساختمان کلیسا دخل و تصرفی که برگشت ناپذیر باشد انجام ندهد و همچین به او اجازه داده نشده تا رو نمای خارجی کلیسا تابلوی خوشنویسی شده‌ای که حاوی عبارت «الله‌اکبر» بوده است را نصب کند.

اگر مسجد کریستُف بوشِل از سویی سبب نگرانی و بعضا عصبانیت برخی اهالی ونیز و احزاب سیاسی محلی و ملی شده است از دیگر سو با استقبال گرم و پرشور جامعه مسلمانان مقیم ونیز مواجه شده است. روز جمعه ۱۹ اردیبهشت ماه همزمان با گشایش ۵۶امین دوسالانه هنر، درب‌های مسجد ونیز هم به روی عموم باز شد و با وجود تاکید پلیس بر اینکه این مسجد صرفا یک اثر هنری بوده و هر گونه استفاده مذهبی از آن ممنوع است، تعداد زیادی از مسلمانان ساکن ونیز – خسته از نماز خواندن در انبارها و پستوهای سرد و نمور کوچه پس کوچه‌های شهر- از زن و مرد به امامت حَمَد محمد در مسجد کریستُف بوشِل به اقامه نماز جماعت پرداختند و دلی از عزا درآوردند، بدون اینکه با ممانعتی روبه رو شوند. این در حالی است که شهرداری ونیز بر این نکته تاکید دارد که واگزاری این کلیسا و تغییر کاربری آن به مسجد – که موقتی بوده و صرفا در چارچوب یک اثر هنری معنا پیدا می‌کند – به هیچ وجه نباید محدودیتی از نظر نوع پوشش یا رفتار برای بازدیدکنندگان ایجاد کند. برای مثلا بازدیدکنندگان مختارند با کفش وارد مسجد شوند و زنان می‌توانند با هر نوع پوششی از مسجد بازدید کنند. با این وجود کار به همین مسئله ختم نمی‌شود، از دیدگاه مقامات کلیسای کاتولیک بلااستفاده ماندنِ طولانی مدت کلیسای سانتا ماریا دلا میسریکوردیا و واگذاری آن به مالک خصوصی به هیچ وجه سلب قداست از این بنا را سبب نشده‌اند و بر همین اساس شهرداری ونیز در آخرین واکنش خود از متصدیان غرفه ایسلند خواسته است تا تاریخ ۲۰ ماه می – ۳۰ اردیبهشت – مدرک کسب مجوز از کلیسای کاتولیک جهت استفاده غیر مذهبی از این کلیسا را ارائه کنند. به گفته مقامات شهرداری ونیز در صورت عدم ارائه این مدرک مسجد کریستُف بوشِل بسته خواهد شد.

هرچند رخدادهایی از این دست دیگر به بخش جدایی ناپذیر جشنواره‌های هنر تبدیل شده‌اند، ولی با توجه به اینکه فقط چند روز از آغاز دوسالانه هنر ونیز گذشته و تا پایان آن فاصله زمانی نسبتا طولانی شش ماه‌ای پیش روست، می‌توان انتظار داشت که در آینده داستان مسجد ونیز ابعاد تازه‌تر و بحث انگیزتری به خود بگیرد. خصوصا در بستری که هنوز خاطره حمله افراط گرایان اسلامی به دفتر مجله فکاهی شارلی ابدو (Charlie Hebdo) از یاد‌ها نرفته و تقریبا روزی نیست که پخش اخبار جنایت‌های گروه موسوم به داعش به موج اسلام حراسی و اسلام ستیزی در غرب دامن نزند.

پی نوشت: شاید بد نباشد تا به بهانه ساخت موقتی یک مسجد در ونیز به این نکته اشاره کرد که در هر صورت – با وجود تمام محدودیت‌های وضع شده – در جریان یکی از مهم‌ترین رویدادهای هنری شهر ونیز به یک هنرمند اجازه داده شده کلیسایی را به صورت عبادتگاهی برای مسلمانان درآورد، آن هم در یکی از مذهبی‌ترین کشورهای اروپایی که در حال گذراندن پرتنش‌ترین دوران تاریخ خود بعد از جنگ جهانی دوم از نظر رکود اقتصادی و اوج گیری احساسات نژادپرستانه و دیگرستیزانه است. حال آنکه در ایران خانقاه‌های دراویش با بولدوزر با خاک یکسان می‌شوند و مسلمانان سنی در استانی که اکثریت جمعیت آن را تشکیل می‌دهند حق ندارند آزادانه مراسم مذهبی خودشان را برگزار کنند.

منابع: Il Giornale, ANSA, The New York Times

مدرنیزم آفریقا

مدرنیزم آفریقایی؛ معماری استقلال، کتابی است به گردآورندگی مانوئل هرتز، با همکاری اینگرید شرودر، هانس فوکتین و یولیا یامروزتزیک و با عکس هایی از ایوان بان و آلکسیا وبستر که در ۶۵۰ صفحه توسط انتشارات پارک پوکز در آلمان به چاپ رسیده است.

African-Modernism_1000

با آغاز موج کسب استقلال  کشورهای آفریقایی از دول استعمارگر اروپا در نیمه دوم دهه ۴۰ خورشیدی و پس از آن، به ناگهان شاهد گرایش روز افزون این کشورها به ساخت و ساز بناهایی با طیف گسترده‌ای از کاربری، و در قالب نوعی رقابت تنگاتنگ باهم هستیم. این همه  را می توان از یک سو موج امیدی به آینده و شور انقلابیی ناشی از رهایی از بند استعمار دانست که در کالبد معماری – بعضا با شمایلی عجیب و غریب – تجسم یافته‌اند و از سویی دیگر حاصل هجوم معماران جوان و جسوری، نه تنها از دل آفریقا که از سرتاسر جهان به این قاره دانست، معمارانی که این بستر بکر را – با ده‌ها کشور تازه استقلال یافته و دولت‌های نوپایشان که برای اداره مملکت خود نیازمند ساختمان‌هایی چون، مجلس، کاخ ریاست جمهوری، وزارت خانه، مدرسه، بیمارستان و… بودند – عرصه ای مناسب برای کسب تجربه و نام نشان یافته بودند.

دراین کتاب – برای اولین بار- تعداد ۱۰۰ بنا از این دورهء تاریخی از کشورهای غنا، کنیا، زامبیا، ساحل عاج و سنگال مورد بررسی قرار گرفته‌اند که بعضا با برخی بناهای دولتی و اداری ساخته شدهء هم عصرشان در ایران شباهت بسیاری از منظر سبک و زبان معماری و مواد و مصالح به کارگرفته شده دارند.

نطفهء عطف

در تاریخ ۱۳ فروردین ۱۳۹۴ بالاخره ایران و گروه موسوم به ۵+۱ به یک توافق یا تفاهم یا یک مخرج مشترک رسیدند. اینکه حتی ماهیت چیزی که طرفین دعوا پس از بیش از ۱۰ سال مذاکره به آن رسیده‌اند هم موضوع بحث و اختلاف نظر است خود نشان دهنده پیچیدگی آن است.

بلافاصله پس از پخش خبر حصول تفاهم‌نامه کاربران شبکه‌های اجتماعی، از ایرانی و غیر ایرانی در مقیاس گسترده‌ای از خود واکنش نشان دادند و در ایران بسیاری از مردم به خیابان‌ها ریخته و مراتب شادمانی و سرور خود را ابراز داشتند. شادی آن دسته از مردم را می‌توان به شادی زنی شبیه دانست که پس از سال‌ها ناباروری الساعه متوجه شده آبستن فرزندی است، بی‌خبر از هرآنچه قرار است در ۹ ماه پیش رویش تا به دنیا آمدن فرزند دلبند و در سال‌های بعد از آن اتفاق بیافتد. هرچند شادی زن از حد و اندازه خارج است، اما بی‌شمارند پرسش‌هایی که ممکن است او از خود بپرسد؛ آیا موجودی که هم اکنون در تاریکی شکمش در حال رشد است هرگز نور خورشید را خواهد دید؟ آیا سالم پا به هستی خواهد گذاشت؟ در آینده آیا چه بر سر او خواهد آمد؟ آیا فرزندی سر به راه و موجب بالندگی والدینش خواهد شد یا اینکه قومی را وادار خواهد ساخت تا ابد بر پدر و مادرش لعنت فرستند؟

پیش بینی آنچه از فردای ۱۳ فروردین تا ۱۰ تیر و پس از آن تاریخ در پیش روست، اگر نگویم غیرممکن، بدون شک بسیار دشوار است یا دست‌کم از توانایی کسی با آگاهی‌های من به دور است. ولی در مقام مثال چنانچه آن آرمانی که من از ایران در نظر دارم را جوانی در آستانه بیست و‌‌اند سالگی متصور شوم، گزاف نیست اگر بگویم در شب ۱۳ فروردین ۱۳۹۴ بود که پدر و مادرش هم دیگر را در آغوش کشیدند و با بدن‌های در هم تنیده کمر همت به بستن نطفهء او بستند.

ایران کشوری است مستعد و مستحق که متاسفانه در قرن اخیر – به ویژه در سه دهه گذشته – به دلایل گوناگونی نه تنها از رسیدن به جایگاه حقیقی خود باز مانده، بلکه در بسیاری زمینه‌های دچار واپسگرایی شده است.

هرچند می‌توان بخشی از واپس‌ماندگی ایران را – به عنوان بخشی از جهان اسلام و کشورهای به اصلاح جنوب – با توسل به جبر جغرافیایی و دیگر پاره علت تراشی‌ها تشریح و توجیه کرد، اما بر کسی پوشیده نیست که از زمان پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن ۱۳۵۷ و پس از آن با اشغال سفارت آمریکا در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ تا به امروز در طول بیش از سه دهه، درهای تعامل با جامعهء جهانی یک به یک بر روی ایرانیان بسته شده‌اند. برای درک تاثیرات مخرب این انزوای مهلک کافی است به این نکته توجه کنیم که در طول تاریخ هرگونه پیشرفت و حرکت رو به جلویی که رخ داده است زاییدهء برخورد و بده بستان بین تمدن‌ها و ملل گوناگون بوده است و هیچ تمدنی و کشوری – من جمله ایران – به تنهایی به جایی نرسیده است.

کشور ایران در این سه دهه اخیر با بد‌ترین نوع از انزوا رو به رو بوده است. به طوری که نه تنها از تعامل سازنده با کشورهای پیشرفته و قدرتمند جهان بازمانده بلکه حتی از همزیستی مسالمت‌آمیز با همسایگان هم کیش و هم زبان و هم ریشه خود هم عاجز بوده است. این در حالی است که پس از فروپاشی بلوک شرق – به فاصله یک دهه پس از انقلاب اسلامی – جهان با سرعت سرسام آوری در حال درهم تنیدگی و به اصطلاح شکل دهی به دهکده جهانی بوده است. کافی است به اتحادیه اروپا نگاهی بیاندازیم؛ جایی که هفتاد سال پیش در آن جنگ جهانی دوم به وقوع پیوست و با خود بیش از ۵۰ میلیون انسان را به کام مرگ کشید، هم اکنون یک شهروند یونانی می‌تواند بدون گذرنامه با عبور از پنج کشور خود را به آلمان برساند، در آنجا اقامت کند، تحصیل کند، کسب و کار راه بیاندازد، ازدواج کند و بچه دار بشود. این در حالی است که کشور یونان در جریان جنگ جهانی دوم به اشغال نازی‌‌ها درآمد و در طی دوران اشغال خسارات جبران ناپذیری به آن وارد شد.

با وجود اینکه سابقه جنگ خانمان سوزی حتی در مقیاس یک صدم از جنگ جهانی دوم بین کشورهای خاورمیانه وجود ندارد و اساسا اکثر قریب به اتفاق کشورهای تشکیل دهندهء خاورمیانهء امروز تا قریب به ۲۰۰ سال پیش زیر پرچم تنها دو کشور ایران و امپراطوری عثمانی وجود داشته‌اند، امروزه تصور آینده‌ای اینچنین برای ایران و خاورمیانه حتی در سایه امامت صاحب‌الزمان هم غیرممکن می‌نماید.

باری، چیزی که دیروز در لوزان سوئیس بین ایران و گروه ۵+۱ رخ داد می‌تواند گواهی باشد بر اینکه هنوز گفتگو و مذاکره بهترین، کوتاه‌ترین و کم هزینه‌ترین راه حل برای رسیدن به یک فصل مشترک در مناقشات منطقه‌ای و بین‌المللی است.

با امید به نیک بختی ایران – جوان آرمانی این قصه – در این راه دراز و اینکه به ثمر رسیدن تفاهم هسته‌ای بتواند سرآغازی باشد برای گشایش‌های هرچه بیشتر در عرصهء داخلی و بین‌المللی برای ایران و ایرانیان.